تبليغاتX
هنر - شعر - تصویر

هنر - شعر - تصویر

نگاهشان
سنگ فرش دانش را می شمرد.
با قلبهایی خالی از عشق.
و تهوری که می چرخاند
باد بانهای گمراهی را.
این طوفان را ای کاش آرامشی می بود
تا سفیدی سنگ ها
در زیر سم هایشان
سوگند یاد می کردند.
تا پاکی را به دامانش می بردند
آنزمانی که نماز حاجت را
با نماز صبح در هم می آمیختند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت20:26توسط محمد نیک زاده | |

در دفتر شب عزا کشیدن سخت است

بر صورت ماه سایه دیدن سخت است


هـــر دفـــعه اگــــر نـــگاه بــارانــی شد

از پهلوی فاطمه  شنیدن سخت است


+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت21:34توسط محمد نیک زاده | |


آشفته به آسمان نگـاهــی می کـــرد

آن لحظه که حس بی پناهی می کرد


در بال و پرش هوای او مــی پیچید

در کنج قفس دوباره آهی می کرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت15:19توسط محمد نیک زاده | |

در هوایی که به مذاقمان خوش نمی آمد

از یکدیگر سبقت می گرفتیم

تا چراغ قرمز - 180 ثانیه.

و تقاطعی با درخت های توت بر افراشته،

که میوه هایشان را هرگز نباید چید.

شاخه ها و برگ هایشان را هم

نمی شود دید

- تا 60 ثانیه !

و ما

تنها یک دقیقه فرصت داشتیم

تا با خاطرات شیرین میوه ها

زندگی کنیم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت23:10توسط محمد نیک زاده | |

وقتی

عاشقانه از آسمان فرود می آمدی،

دست های من

می توانست

امن ترین آشیان تو باشد.

کاش بیشتر می ماندی.

اگر آفتاب کمی تامل می کرد،

بیشتر می ماندی.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت14:47توسط محمد نیک زاده | |

سال ها می گذشت

سبز سبز،

تو حتی

از رویای درخت انجیر هم

بالا نرفتی.

حالا که آفتابی شدی،

پاییز ،

از گوشه باغ،

دست به کار شده است

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت17:31توسط محمد نیک زاده | |

درود

چه روز های سختی بود . پاییز سال گذشته زردی بیشتری در خانه ما داشت . بزرگ مردی که آن روزها با درد و رنج دست و پنجه نرم می کرد و من و نه هیچ کس دیگری نمی توانست حتی اندکی آرامش و سلامتی قبل را به او برگرداند و او تنها با پرواز به سوی معشوق خود را آرام نمود و ما را تنها گذاشت . روزهای سختی بود پاییز و زمستان سال گذشته و اصلا باور ندارم که یک سال را بدون او سر کرده ام. هنوز باور ندارم.

جمعه 10 / 10 / 1389 سالگرد وفات پدر عزیزم است و من تنها چند جمله می نویسم . روحش شاد

چگونه می توانم

        هم آغوشی تو را

             از طبیعت بگیرم؟

یادم نمی رود

     بهار زیبای بودن را.

حتما باید

زرد می شدی با پاییز؟

می رفتی با زمستان؟

 

تقدیم به روح بزرگ پدر عزیزم به مناسبت سالگرد وفات آن بزرگ

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت15:43توسط محمد نیک زاده | |

همه خاطراتم را که ورق زدم

              قدر چند ثانیه

                     زیر آفتاب

                        با تو گرم نگرفته ام.

تمام ثانیه ها را که شمردم

             قدر چند خاطره

                    از سرما

                           تو را در آغوش نکشیده ام.

ای کاش

      دفترم قرمز بود.

+نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت15:0توسط محمد نیک زاده | |

تنها

به شهر می آیم

تمام خطوط عابر پیاده را

قدم می زنم،

شاید

لحظه ای

 از روی من عبور کنی.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت15:22توسط محمد نیک زاده | |

در طـول سفر دغـدغه اش پیدا بـود

بـا زمـزمه هـا زنـده ولـی تنــها بود


دیوانه و انگار خودش را می خواند

او در من و من مانده و او رویا بود

--------------------------------

بـازیـــچه تـوســت پـهـنه پــروازم

تــو قـلعه ایـن دیـار و من سربازم


دست از سر این نمایش غم بردار

آخر که در این قمار من می بازم

--------------------------

گفتی که کلید شب چه بازی گوش است

از هر طرفی که می روی آغوش است


گفتــم  همـه این بــهانه ها مــــی دانم

بنشین که چراغ نیمه شب خاموش است

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت15:4توسط محمد نیک زاده | |

دوباره می چرخانمت

از هر طرف دایره نگاه می کنم،

درد می بینم

درد می خوانم.

- می بینی و می خوانی؟

ای لغت نامه بی سواد!

وقتی وافور را به سینه فرو  بری،

کور خواهی شد.

+نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت14:29توسط محمد نیک زاده | |

باز کسی به شیشه می زند:

بیا بیرون

دوش گرفتن شیرباد دیدنی است

وقتی که آب

از لابه لای درزهای تشنه اش می غلطد

پرندگانی که

بارداری دره را جشن گرفته اند.

دیگر تا چند وقت

خونی اینجا ریخته نخواهد شد !

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت19:54توسط محمد نیک زاده | |

پاییز

اینجا

    دست های تو

              دوباره شانه هایم را می تکاند.

فصل آن رسیده

             موهای زرد و پریشان را شانه کنی.

فصلش رسیده

            استخوان های خشک و تکیده ام را

                                          نوازش کنی.

اینجا

    خورشید

          طعم پرتغال ، عطر داوودی گرفته

اینجا

   دوباره عاشق می شوی

   دوباره با فریب رنگهات

                            با نگاه مستت

                                       دیوانه میکنی.

رخت هایم را میکنی

   برهنه ، منتظر خواهم ماند.

اینجا

      سرد می شود

                 و در انتظار نوازش های گرمت،

                                                 می خوابم.


 

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت14:15توسط محمد نیک زاده | |

آشفته از هر آنچه که دریا گذشته ام ...........  با بی کسی رفیق و چه تنها گذشته ام

باور نمی کنی که بــرای رسیـدنت ...........  از هر خطای مخفی و پـیدا گذشـتـه ام

درکوچه های خسته و بیمار زندگی ..........  من لخت و پا برهنه و رسوا گذشته ام

در پـرده های آخـر دیـدار من و تو...........  باران، سکوت ، ترس که آیا گذشته ام؟

مجنون دلش گرفت ازاین بی عدالتی .........  دیـوانه من که از دل لیـلا گذشـتـه ام

 با هر جوانه می دمم و باز می شوم .......... غم خوارگل شدم و چه زیبا گذشته ام

آخر شکست، خط نگاهم به کوی تو........... گویی به شوق طرح چلـیـپا گذشـتــه ام

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت19:4توسط محمد نیک زاده | |

امشب

کنار پاییز نفس هات خوابیده ام.

با قدمهام هم صدا می شوی.

خیره می شوم

نازی را که در نگاه تو می چکد.

من جاری در بند بند هم آغوشیت.

نگاهت را که خوب می فهمم ،

زبان  اگر می لغزد.

عطر سنجد نوبر را

در استکان چندم سر می کشم.

-با سرانگشت ها می لرزی

می رقصم با حرکاتت .

بازی می کنی

بازی جسم و آینه ،

تا کجا؟

بوسه ات را چه سخت

بگو چند می فروشی؟

آه، آه ، ای نگاه های روسپی!

ای لبهای تشنه !

چگونه حمله ور می شوید؟...

نفسهام به سختی بیرون می آیند.

تمام !

تمام شد.

حریر شرم را  بپوش.

دیگر نگاهت نمی کنند

راحت باش.

چراغ ها خاموشند....

آهسته  ، آهسته

نخ بادبادک را بگیر و ... !


+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت17:18توسط محمد نیک زاده | |