هنر - شعر - تصویر

من که فرزند این سرزمینم

پس چرا دل فسرده غمینم

هر زمان هرکجا ظالمانه

دشمنان صف شده در کمینم

من از اول در اینجا نبودم

جهل این خوشه زد بر زمینم

آمدم روزی اینجا که بردند

آبرو از وطن هم ز دینم

حال با من بخوان ای برادر

تا ببینی دل آتشینم

تا به کی رنج انسان فروشی

دیدم و باز گوشه نشینم

تا به کی بی خیال و مسلمان

کافران را مسلمان ببینم

سالها می رود خوشه ای نیست

تا رفیقان! به لذت بچینم

خوشه ها دسته دسته فتاده

خاک پوشانده روی نگینم

آن مرض هم که یار پدر بود

کشت او را و هم عقل و دینم

پس سرایت نموده به من هم

او همان بود و من هم همینم

گفت این روبهان دزد دینند

هوش دار ای فرشته ترینم

تیغ را بر گلویم گرفته اند

تا نگویم چرا اینچنینم

من که رفتم دعا میکنم باز

بهر آزادی سرزمینم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت22:52توسط محمد نیک زاده | |

انتظار قطاری از جنس عبورت
در ایستگاه آخر
مرا می ترساند
شبی سرد و بی رمق
از جنس بازوانم
هراس نیامدن صبحی گرم
از جنس حضورت.
تنهایی را به آغوش می گیرم
تا تکرار آرامش
با یاد انارهای ملس باغچه
به خوابی می روم
از جنس ابدیتت.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت20:5توسط محمد نیک زاده | |

همیشه

یک خورشید کافیست.

استراحت را مدیون شبم.

می ترسم

از روزهای بلند.

تو را مدیون شبم.

اگر دو خورشید بود :

نه آرامش داشتم ، نه تو را....


+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت22:18توسط محمد نیک زاده | |

ناگهان

آنقدر گنجشک

بر سرم فرود آمد

که یک مشت ارزنم را

پنهان کردم.

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت22:14توسط محمد نیک زاده | |

آسوده گرفته مزد فرجامی سرد

عریانی ذهن و جسم بدنامی سرد


در بستر خون دوباره برقی میزد

تیغی که بریده بود و حمامی سرد

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت21:40توسط محمد نیک زاده | |

پرهای مرا کشیده بودی آری

بی دانه و ناز و چنگ و عودی آری


اما تو ندیده بودی عشقی بی پر

پروازی و چرخشی ، فرودی  آری

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت20:53توسط محمد نیک زاده | |


هنوز

    از نور و سایه  می ترسید

         و از هر نهیب تصویری،

               نیمه راه  بر می گشت.

همیشه سایه من نقش جغد بود،

 تو با ناله های کو کویت

     مرا به بازی با نور

            وعده می دادی.

و او هنوز

همان نیمه راه بر می گشت.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت18:46توسط محمد نیک زاده | |

تنها در شهر

      و این کوچه های نمناک تن آزار

شاعری روسپی

       در انتظار پرنده های خبرچین باغ.

تنم را می نویسم ، تنم را می خوانم

کلاغ های پیر همسایه

          چشم به نرمه های استخوان

                       مرا به آشیانه می خوانند.

  قلمم را می گردانم به هر طرف 

          کافی است کلاغی آوازی بخواند،

           باد همین چند تکه استخوان را

                                    با خود خواهد برد.


تقدیم به فرید عزیز


+نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت23:6توسط محمد نیک زاده | |


باغ با صورتی نیمه تراشیده

در انتظار تیغ آواز آفتاب بهمن بود.

همیشه ابرها را دوست داشتم،

غیر از اینبار

لجبازی خنکش با بچه های ما

نگرانم

نگران نهال های باغ پدریم هستم ...

دوباره رنگ زیبای بهار را خواهند دید؟


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت21:30توسط محمد نیک زاده | |

بانوی غزل های نا تمام من

در میان هاشورهای کدام ترانه ام

بذر این معجزه را خواباندی؟

که اکنون لحظه لحظه های سرودنم

از شاخ و برگ های توست.

می دانی ؟

این که زندگی سرشار از اجبار است،

تقصیر من و تو نیست.

برای یک بار هم که شده

نیمه عریان زیر آفتاب بدرخش

تا نازکای بدنت را

در دستهای خواهش این تخت لا ابالی

بیشتر بنمایانی

 وآرامش پهلو گرفتن این موج های خسته را

شاهد باشی.

از شرم گونه های تو می هراسم.

شاید از بازوهای مهر گریزان باشی

اما دیگر کاری از دست تو ،بر نمی آید

هیچ دارویی دردم را نمی کاهد.

من،

 دیوانه وار- دوستت دارم

و هر روز بیشتراز قبل.

نازنین

چشم های تو،  حقیقت گیلاس را

در دهان گرم تابستان یاد آور می شد

و آن زمانی بود که

عضلاتمان با یکدیگر می رقصیدند

و شیشه های خالی شراب را

هر لحظه بیشتر می فهمیدیم.

بی شک از این همه آرزویی که من و تو داریم

برآورده شدن یکی ،زیاده خواهی نیست.

افطارم را با لبهای تو آغاز می کنم

شیرین ترین یادگار روزه های چند ماهه من.

+نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت23:29توسط محمد نیک زاده | |

نگاهشان
سنگ فرش دانش را می شمرد.
با قلبهایی خالی از عشق.
و تهوری که می چرخاند
باد بانهای گمراهی را.
این طوفان را ای کاش آرامشی می بود
تا سفیدی سنگ ها
در زیر سم هایشان
سوگند یاد می کردند.
تا پاکی را به دامانش می بردند
آنزمانی که نماز حاجت را
با نماز صبح در هم می آمیختند.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت20:26توسط محمد نیک زاده | |

در دفتر شب عزا کشیدن سخت است

بر صورت ماه سایه دیدن سخت است


هـــر دفـــعه اگــــر نـــگاه بــارانــی شد

از پهلوی فاطمه  شنیدن سخت است


+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت21:34توسط محمد نیک زاده | |


آشفته به آسمان نگـاهــی می کـــرد

آن لحظه که حس بی پناهی می کرد


در بال و پرش هوای او مــی پیچید

در کنج قفس دوباره آهی می کرد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت15:19توسط محمد نیک زاده | |

در هوایی که به مذاقمان خوش نمی آمد

از یکدیگر سبقت می گرفتیم

تا چراغ قرمز - 180 ثانیه.

و تقاطعی با درخت های توت بر افراشته،

که میوه هایشان را هرگز نباید چید.

شاخه ها و برگ هایشان را هم

نمی شود دید

- تا 60 ثانیه !

و ما

تنها یک دقیقه فرصت داشتیم

تا با خاطرات شیرین میوه ها

زندگی کنیم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت23:10توسط محمد نیک زاده | |

وقتی

عاشقانه از آسمان فرود می آمدی،

دست های من

می توانست

امن ترین آشیان تو باشد.

کاش بیشتر می ماندی.

اگر آفتاب کمی تامل می کرد،

بیشتر می ماندی.

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت14:47توسط محمد نیک زاده | |