|
وقتی
عاشقانه از آسمان فرود می آمدی،
دست های من
می توانست
امن ترین آشیان تو باشد.
کاش بیشتر می ماندی.
اگر آفتاب کمی تامل می کرد،
بیشتر می ماندی.
سال ها می گذشت سبز سبز، تو حتی از رویای درخت انجیر
هم بالا نرفتی. حالا که آفتابی شدی، پاییز ، از گوشه باغ، دست به کار شده است
درود چه روز های سختی بود . پاییز سال گذشته زردی بیشتری در خانه ما داشت . بزرگ مردی که آن روزها با درد و رنج دست و پنجه نرم می کرد و من و نه هیچ کس دیگری نمی توانست حتی اندکی آرامش و سلامتی قبل را به او برگرداند و او تنها با پرواز به سوی معشوق خود را آرام نمود و ما را تنها گذاشت . روزهای سختی بود پاییز و زمستان سال گذشته و اصلا باور ندارم که یک سال را بدون او سر کرده ام. هنوز باور ندارم. جمعه 10 / 10 / 1389 سالگرد وفات پدر عزیزم است و من تنها چند جمله می نویسم . روحش شاد
چگونه می توانم هم آغوشی تو را از طبیعت بگیرم؟ یادم نمی رود بهار زیبای بودن را. حتما باید زرد می شدی با پاییز؟ می رفتی با زمستان؟ تقدیم به روح بزرگ
پدر عزیزم به مناسبت سالگرد وفات آن بزرگ
همه خاطراتم را که
ورق زدم قدر چند ثانیه زیر آفتاب با تو گرم نگرفته ام. تمام ثانیه ها را که
شمردم قدر چند خاطره از سرما تو را در آغوش نکشیده ام. ای کاش دفترم قرمز بود.
تنها به شهر می آیم تمام خطوط عابر پیاده
را قدم می زنم، شاید لحظه ای از روی من عبور کنی.
بـا زمـزمه هـا زنـده ولـی تنــها بود دیوانه و انگار خودش را می خواند او در من و من مانده و او رویا بود -------------------------------- بـازیـــچه تـوســت پـهـنه پــروازم تــو قـلعه ایـن دیـار و من سربازم دست از سر این نمایش غم بردار آخر که در این قمار من می بازم -------------------------- گفتی که کلید شب چه بازی گوش است از هر طرفی که می روی آغوش است گفتــم همـه این بــهانه ها مــــی دانم بنشین که چراغ نیمه شب خاموش است
دوباره می چرخانمت از هر طرف دایره نگاه می کنم، درد می بینم درد می خوانم. - می بینی و می خوانی؟ ای لغت نامه بی سواد! وقتی وافور را به سینه فرو بری، کور خواهی شد.
باز کسی به شیشه می زند: بیا بیرون دوش گرفتن شیرباد دیدنی است وقتی که آب از لابه لای درزهای تشنه اش می غلطد پرندگانی که بارداری دره را جشن گرفته اند. دیگر تا چند وقت خونی اینجا ریخته نخواهد شد !
پاییز اینجا دست های تو دوباره شانه هایم را می تکاند. فصل آن رسیده موهای زرد و پریشان را شانه کنی. فصلش رسیده استخوان های خشک و تکیده ام را نوازش
کنی. اینجا خورشید طعم پرتغال ، عطر داوودی گرفته اینجا دوباره عاشق می شوی دوباره با فریب رنگهات با نگاه مستت دیوانه
میکنی. رخت هایم را میکنی برهنه ، منتظر خواهم ماند. اینجا سرد می شود و در انتظار نوازش های گرمت،
می خوابم.
آشفته از هر آنچه که
دریا گذشته ام ...........
با بی کسی رفیق و چه تنها گذشته ام باور نمی کنی که
بــرای رسیـدنت ...........
از هر خطای مخفی و پـیدا گذشـتـه ام درکوچه های خسته و
بیمار زندگی .......... من
لخت و پا برهنه و رسوا گذشته ام در پـرده های آخـر
دیـدار من و تو...........
باران، سکوت ، ترس که آیا گذشته ام؟ مجنون دلش گرفت ازاین
بی عدالتی .........
دیـوانه من که از دل لیـلا گذشـتـه ام با هر جوانه می دمم و باز می شوم .......... غم خوارگل شدم و چه زیبا گذشته ام آخر شکست، خط نگاهم
به کوی تو........... گویی
به شوق طرح چلـیـپا گذشـتــه ام
امشب کنار پاییز نفس هات خوابیده ام. با قدمهام هم صدا می شوی. خیره می شوم نازی را که در نگاه تو می چکد. من جاری در بند بند هم آغوشیت. نگاهت را که خوب می فهمم ، زبان اگر می لغزد. عطر سنجد نوبر را در استکان چندم سر می کشم. -با سرانگشت ها می لرزی می رقصم با حرکاتت . بازی می کنی بازی جسم و آینه ، تا کجا؟ بوسه ات را چه سخت بگو چند می فروشی؟ آه، آه ، ای نگاه های روسپی! ای لبهای تشنه ! چگونه حمله ور می شوید؟... نفسهام به سختی بیرون می آیند. تمام ! تمام شد. حریر شرم را بپوش. دیگر نگاهت نمی کنند راحت باش. چراغ ها خاموشند.... آهسته ، آهسته نخ بادبادک را بگیر و ... !
شب در سکوت چراغ ها آرام آرام خوابید. اکنون خودت را نشان خواهی داد. چه خوب می شناسمت اما روز مردم این شهر دوباره سایه هایت را خواهند پرستید.
سیگار گرفته ، سر وَ پا گوش شدم آشفته خبر کـه مــن فرامـوش شـدم خاکسـتر شـب که از لب بـام گذشت دیــدم که هـزار دفعه خامـوش شدم
این روزا خیــلی دلم تــنگ میــشه واسـه مـــاهیــــای تـو تنگ بلـــور بــــرای دیــــدن نــور تــو آسـمــون واسه کوچه های تنگ سوت و کور ایــن روزا خیــلی دلـم تـنگ مـیشه واسه گلــدونـــای خــالی از نــفـس بــــرای دســتــای بـــالا اومــده واســه گـریــه کــردن کنــج قـفـس ایــن روزا خیــلی دلم تنگ میــشه واسه نــرگســا واسه پنــجره هـــا بــرای ضـجـه ایـن سـه تـــار پیـــر واســه خــالی کردن حنـــجـره هــا ایـن روزا خیــلی دلم تــنگ میشه واسه خـرمنـای ترسـیـــده تو بـاد بـرای عطــر نـم سبــز عـلــف واسه خنده هات که تو گریه میاد این روزا وقـتی دلم تـنگ میـشه چشام و می بندم و مـاهی میشم یا به در یا می رسم بال می زنم یا به رسم زندگی راهی می شم.
جوانیم را با چکمه هایی گل آلود ، می پیمایم. شاخه های درختان آفت زده، دستگیر آگاهیم. تو در انتظار دسته گلی من در بیابان خشک هنوز فاصله ها را می پیمایم، با پاهایی که بوی گل و خون می دهند. تو در اوج شکوفاییت تنها نشسته ای. دستانت التماس انگشتان پینه بسته ام را دارند، یقین داری که اتفاقی نخواهد افتاد و من ،سنگ های آسمان را می شمارم یکی یکی بر سرم می ریزند. در فوران جوانیم مرا می سایند. در چمنزار تنها خار روییده و چشمانم به دنبال گلی برای تو، خشکید.
|
درباره من![]()
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآبان 1390شهریور 1390 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 تیر 1386 دی 1378 پیوندها
:: جایی برای با هم بودن::
رباعی |